گنج

شمارهٔ ۳۱

قافیه: انما۷ بیت
زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ماویران شد از سپاه غمش خان و مان ما
از دست جور عشق خرابست ملک جانبرآسمان شد از ستمش الامان ما
ز آهم نگرکه خلق بفریاد آمدندنشنود یار این همه آه و فغان ما
بی درد عشق صبر نداریم یک نفسدرد و غمست مونس هر دو جهان ما
پنهان ز خلق کرده ام اسرار عشق راپیداست پیش تو همه سر نهان ما
شد عاقبت بدولت عشقت براه عشقبی نام و بی نشان همه نام و نشان ما
گفتم بجان تو که دل از غم خلاص کنگفت از تو این نبود اسیری گمان ما