گنج

شمارهٔ ۳۰۶

ببحر هست مطلق تا شدم غرقمیان ما و دریا نیست خود فرق
چو من رند و خراباتی و مستمچه کار آید مرا سالوسی و زرق
شدم محو فنا از تاب حسنتچو لامع شد مه روی تو چون برق
جمالت آفتاب بی زوالستکه پیدا نیست او را غرب تا شرق
ز هر قیدی اسیری گشت آزادبدریای فنا زان دم که شد غرق