شمارهٔ ۳۰۵
ز جام عشق سرمستم زهی ذوقز مستی از خودی رستم زهی ذوق
همین قدر بلندم خود تمام استکه در کویت چنین پستم زهی ذوق
چه حاجت ساقیا با ساغر و میز حسنت بیخود و مستم زهی ذوق
چو از مستی خود کلی شدم نیستبهستی دگر هستم زهی ذوق
چو از بند خودی خود را بریدمبوصل دوست پیوستم زهی ذوق
چو مجنون گشت جان از شوق رویتبقید زلف تو بستم زهی ذوق
شدم بی پا و سر از باده عشقز دست عقل خوش جستم زهی ذوق
همیشه با می و شاهد حریفمچو عهد توبه بشکستم زهی دوق
چو خورشید جمالت پرده برداشتاسیری رفت از دستم زهی ذوق