شمارهٔ ۲۹۹
چون گشت مه روی تو طالع ز مطالعشد از همه سو نور تجلی تولامع
خورشید صفت پرتو حسن تو عیانستاز کعبه و بتخانه و از دیر و صوامع
عکس رخت از پرده هر ذره نمایدمرآت دل ار صاف شد از زنگ موانع
تا دل نشود مطلع انوار الهیعارف نتوان گشت ز منهاج و طوالع
امروز به عاشق بنما روی نکو رابروعده فردا دل و جان نیست قانع
کس ظلمت حادث بجان باز گدازداز نور قدم چونکه بتابید لوامع
از دیده تحقیق و یقین جمله ذراتدیدیم به پیش رخ تو ساجد و راکع
بر صفحه جان و دل هر ذره ز مصنوعثبت است نظر کن رقم وحدت صانع
گر هر ورقی هست کتابی نو ولیکنجز جان اسیری نبود نسخه جامع