شمارهٔ ۲۹۸
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداعزانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع
عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقیبا غم معشوق اگر داری بجان و دل نزاع
زاهدا با ما سخن از عاشقی و عشق گوگر ز زهد خشک گوئی کی کنیمش استماع
واعظ نادان چه گوید از جمال روی دوستچون بسر این سخن هرگز نبودش اطلاع
سالکا گر عاشقی زهد ریا را ترک کنزانکه زهد و عشق را هرگز نباشد اجتماع
گر شدی عاشق دلا قطع نظر کن از دو کوننیستی محرم بعشقش گر نداری انقطاع
هرچه میگویی ز زلف و روی آن دلدار گوغیر از این از کفر و دین گرگوئیم باشد صداع
پرتو خورشید حسنت محو گرداند جهانگر ز روی نوربخش خود براندازی قناع
در طریقت کی شوی متبوع پیش خاص و عامدر شریعت گر نداری چون اسیری اتباع