گنج

شمارهٔ ۲۹۵

قافیه: اغرض۷ بیت
از بردن بار جفا باشد وفا ما را غرضزین بیوفایی دوست را باشد جفای ما غرض
داغ دلم را در غمش مرهم نباشد سودمندزین درد بی درمان ما آخر بود او را غرض
توشاد و من از دست غم چون مرغ بسمل میطپمزین شادمانی در غمم باشد ترا جانا غرض
دانست کاندر دین عشق نبود گنه عاشق کشیحقا نباشد جز عمل از دانش دانا غرض
روئی که عشاق جهان در آتش شوق ویندپنهان چه داری گفتمش،گفتا شود پیدا غرض
گفتا چو جویی وصل من،برگو چه هرجایی شدیگفتم ازآن کز وصل تو شد حاصلم هرجا غرض
از دیده ما را وایه جز دیدن روی تو نیستبی شک اسیری دیدنست از دیده بینا غرض