شمارهٔ ۲۸۶
تا که دریای قدم آمد بجوشگشت صحرای دو عالم پرخروش
در نقاب کفر زلف بیقرارنور ایمان رخ خوبت مپوش
تا نمودی حسن رخسار چو ماهاز دل و جانم ربودی عقل و هوش
ترک زهد و دین و دنیا در رهتهست آسان پیش رند باده نوش
مستی و مخموری امروز ماهست از آن می ها که یارم داد دوش
واقفم از ذوق مستی تا دلمشد مرید پیر جام می فروش
دربدر بی پا و سرگردیده امچون اسیری سال ها در جست و جوش