گنج

شمارهٔ ۲۸۷

دلدار برگرفت نقاب از جمال خویشبا عاشقان نمود رخ بی مثال خویش
چون حسن خود بدید در آئینه شد چنینآشفته کرشمه و غنج و دلال خویش
ای آفتاب حسن چو ما ذره توایمیارب مساز کم ز سرما ظلال خویش
از نور مهر روی تو عالم منور استاظهار کرده به دو عالم کمال خویش
عشاق را به آتش هجران بسوختیبرسوخته بریز زلال وصال خویش
بگشا نقاب زلف بروز آرشام رادیوانه ساز خلق جهان از جمال خویش
خود را به پیش یار اسیری نثار کندر بزم وصل او چو نداری مجال خویش