گنج

شمارهٔ ۲۸۵

اگر چه عاشقیم ورند و قلاشبنام زهد گشتم در جهان فاش
ز قید ننگ و ناموسیم آزادز جام عشق سرمستیم و اوباش
سخن از عقل و هشیاری و تقویمگو با عاشقان مست و قلاش
اگر خواهی جمال یار بینیز لوح دل نقوش غیر بتراش
ز دیدار تو محروم است زاهدکه شد بی بهره از خورشید خفاش
چو دیگ بی نمک مخروش واعظدل دانا به خار جهل مخراش
اسیری دین و دنیا چون حجابستبکوی عشق خوش بی این و آن باش