شمارهٔ ۲۸۴
دوش یارم جام می آورد و گفت این را بنوشتا که گردی مست و باشی بیخبر از عقل و هوش
گفتمش من صوفیم می از کجا من از کجاگفت افسانه چه کار آید بیا و باده نوش
از کف ساقی چو نوشیدم شراب آتشینمست و لایعقل برآوردم چو خم باده جوش
عشق زور آورد و بودم مست و دلبر در نظرجان بشوق وصل او مستانه آمد در خروش
گفتمش عمریست تا جویای وصلت گشته امگفت ای بدمست تا کی خود نمائی رو خموش
در نقاب زلف دیدم حسن او پنهان شدهگفتم ای جان از جمال خود برافکن روی پوش
در حریم انس ما با تو چو محرم بوده ایممی نما رو بی حجاب و دیگر از ما رو مپوش
کی به بیداری نماید رو به کس در عمرهاآنچنان حسنی که ما در خواب میدیدیم دوش
از مریدی وارادت شد اسیری بهره مندگر شود مقبول خاطر پیش پیر می فروش