شمارهٔ ۲۸۱
در سرم سودای آن یارست و بسجان من جویای دلدارست و بس
کار عاشق جز غم معشوق نیستجز غم عشق تو بیکارست و بس
برفلک شد آه من از عشق توکار عاشق در جهان زارست و بس
جان عاشق گفتی افگار از چه شداز غم عشق تو افگارست و بس
جان من رحمی نما برجان منکز غم تو دل جگر خوارست و بس
شربت بیمار عشق از غم فرستهرچه آید از تو تیمارست و بس
در جهان کاری اسیری را نماندبا غم عشق تواش کارست و بس