گنج

شمارهٔ ۲۸۰

عاشق روی توام بهر چه می ترسم زکسبی غم عشقت نخواهم زندگانی یک نفس
دین و دنیا باختن سهل است پیش همتمعشق ورزی را نیم چون عاشقان بوالهوس
کی توانم جان سلامت بردن از دست فراقگر نباشد دولت وصلت مرا فریادرس
حاجیان کعبه وصل تو محمل بسته اندبانگ قوموالاتناموا گوید آواز جرس
مرغ جان عاشقان در عشق چون ماهی و آبزاهدان دردام عشقش همچو زاغان در قفس
در سواد عشق عیاران شب بیدار رانیست پروائی ز شاه و شحنه و میر و عسس
خان و مان عاشقان ویران شد از تاراج عشقبانگ بردا برد عشقش میرسد از پیش و پس
نیست مارا همچو زاهد آرزو رضوان و حوروایه جانم همین دیدار جانانست و بس
چون اسیری هرکه شد حیران حسن نوربخشنیست او محتاج تا گوید روایت از انس