شمارهٔ ۲۷
تا جان ما گذشت ازین قیل و قالهادل را به یاد روی تو ذوقست و حالها
تا شسته شد ز لوح دلم نقش غیر دوستجان مرا به اوست مدام این وصالها
تا کردهام به حسن تو تشبیه ماه و خوردارم ز روی تو همهدم انفعالها
تا آفتاب روی تو دیدم در اوج حسندیگر ندید کوکب بختم و بالها
اهل گمان که بهره ندارند از یقیندارند در ره تو عجایب خیالها
در بزم وصل تو چو دلم شاد و خرمستجانم رهید از غم هجر و ملالها
حسنی چنین که دید، اسیری نمیتوانگفتن بیان شمه آن ماه و سالها