شمارهٔ ۲۶۹
مائیم بعشق تو میان بسته بزنارترسا صفت از غیر تو کلی شده بیزار
آزاده ز قید غم دنیا و ز دینمدر دام کمند سر زلف تو گرفتار
از جام می عشق چنان مست و خرابمکز بیخبری می نشناسم سرود دستار
رفت از سرمن فکر و خیال خرد و صبرتا گشت دلم از می عشق تو خبردار
جویای می و شاهدم ای پیر خراباتبنما بمن از راه کرم خانه خمار
رندیم و خراباتی و قلاش و نظربازدرباخته در کوی فنا هستی و پندار
هستی جهان نیست بجز وهم وخیالیعارف شو و از جمله جهان روی بحق آر
آن یار بنقش همه اغیار برآمددیار درین دار مجوئید بجز یار
صدبار بهر لحظه اگر رو بنمایدبرحسن دگر جلوه کند یار بهر بار
اسرار حقیقت بجهان هرکه کند فاشمنصور صفت زود برآید بسردار
از باده اطلاق اسیری چو بنوشیدآزاده ز قید دو جهان گشت بیکبار