شمارهٔ ۲۵۵
ای از جمال رویت کون و مکان منوروی از نسیم زلفت جان جهان معطر
مهر رخت تجلی چون کرد بهر اظهارمجلای حسن او شد ذرات کون یکسر
از رخ نقاب زلفت بردار تا نماندنام و نشان بعالم از مؤمن و ز کافر
از تابش جمالت جان محو مطلق آمدچون او فتاد پرده از روی حسن انور
سلطان ملک خوبی آورد رو بعالمبگرفت خیل حسنش آفاق را سراسر
مخمور چشم مستت گشتم بیار ساقیزان می که نیست او را حاجت بجام و ساغر
تا جان عشقبازان گردد بشوق افزونهر لحظه روی جانان بنمود حسن دیگر
هردم بیاد رویش جمع آورم دل و جانبازش کند پریشان سودای زلف دلبر
مرغ دل اسیری اندر هوای وصلشپرواز می نماید هر دم ز عرش برتر