گنج

شمارهٔ ۲۵۴

قافیه: ار۹ بیت
بی شادی وصال تو دل را کجا قرارناید غم فراق تو ای دوست در شمار
فریاد جان دلشدگان ای صبا برساز روی دوست برفکن این زلف تابدار
صحت پذیر نیست دل خسته، ای طبیبدر هر نفس اگر نکنی سوی من گذار
بخشید جان نو بتن مرده در نفسهر شربتی که داد لب لعل آبدار
مست مدام عشق توام ساقیا بدهپیوسته جام باده از آن چشم پر خمار
چشمم چو باز شد دو جهان پرزیار بودنام و نشان غیر ندیدم درین دیار
خورشید روی دوست ز ذرات چون بتافتهر ذره چو ماه شد از مهر روی یار
چون در میان جان و دلم بوده مقیمای سرو ناز از چه زما میکنی کنار
گر شاهد و شراب اسیری طلب کنیسر ز آستان پیر خرابات برمدار