شمارهٔ ۲۵۶
نهال دوستی را در بر آورکنار از ما مجو سرو سمن بر
بده ساقی بسرمستان عشقتاز آن لب باده چون شهد و شکر
بایمان حقیقی جان ما رابغیر از کفر زلفت نیست رهبر
غبار غیر برروی تو حیف استبرافشان دامن زلف معنبر
بنور دیده جان می توان دیدجمال روی آن خورشید خاور
به یغما ترک چشم مست از مادل و دین می برد جان نیز برسر
به سان ذره شیدا گشت جانمز تاب آفتاب روی دلبر
بهردم حسن روی دوست بینمبناز و شیوه غیری مکرر
اسیری از خودی شد محو و بیخوددرآن ساعت که یار آمد برابر