گنج

شمارهٔ ۲۳۲

قافیه: ادشد۷ بیت
تا به فن دلربایی آن صنم استاد شدخانه صبرم ز عشقش سخت بی بنیاد شد
وه چه بی رحم است آن عیار شوخ بیوفاکز جفا و جور او عالم پر از فریاد شد
در غم هجران او بگذشت عمر من دریغخود نمی دانم ز وصلش کی بخواهم شادشد
از هوای روی جانان آتشی در جان ماستعاقبت زین سوز خواهد خاک من بربادشد
چشم شوخش خون مردم را بفتوی که ریخت؟یارب این خونخوار کافر کیش چون جلاد شد
داد کز ما شد جدا بی جرم یار مهربانبرمن از طعن رقیبان این همه بیداد شد
ناله زار اسیری هیچ تأثیری نکرددر دل سختش که گویی مرمر و فولاد شد