گنج

شمارهٔ ۲۳۱

عشق چو جور و ستم آغاز کردبر رخ عاشق در غم باز کرد
شد بجهان رسم نیاز آشکارشاهد حسنش چو بخود ناز کرد
خواست کند غارت دین و دلمدیده سوی غمزه غماز کرد
حکم قضا روز ازل جان منعاشق و قلاش و نظر باز کرد
بلبل جان از قفس تن بجستبار دگر سوی تو پرواز کرد
دل که جمال رخ خوب تو دیدجان بغم عشق تو دمساز کرد
یافت نوایی ز لبش همچو نیجان اسیری چو بغم ساز کرد