شمارهٔ ۲۳۰
آنان که ز درد عشق مستنداز درد خمار عقل رستند
در کوی قدم قدم نهادنداز حادثه حدوث جستند
بردند زکفر ره به ایمانجانرا چو بزلف یار بستند
آئینه هرکمال و نقصندچون برزخ نیستند و هستند
درهر دو جهان بلند قدرندزان رو که بکوی دوست پستند
مشکل که دگر شوند هشیارچون مست ز باده الستند
گفتند وداع ننگ و ناموسدر کوی قلندری نشستند
گفتند بزهد شهره در شهرباآنکه همیشه می پرستند
در صومعه معتکف اسیریدر میکده جام می بدستند