شمارهٔ ۲۳
بردار ای صبا ز جمالش نقاب راگو بنگرید آن رخ چون آفتاب را
چون دیده تاب دیدن حسن رخش نداشتبرروی خود فکند ازین رو نقاب را
ساقی بیار باده بمخمور عشق دهبشکن خمار عاشق مست و خراب را
ای پیر میکده در میخانه باز کنمست مدام ساز همه شیخ و شاب را
بر بحر هستی تو جهان غیر موج نیستعارف بغیر بحر چگوید حباب را؟
عمری بعشق روی تو نغنود دیده هیچبا چشم عاشق تو چه کارست خواب را؟
نزد اسیری دوزخ محض و عذاب دانبی روی دوست جنت عدن و ثواب را