شمارهٔ ۲۴
چون جلوه روی تو برونست ز احصاهر لحظه بحسنی کنم آن روی تماشا
تا باد صبا پرده ز روی تو برافکندشد مهر جمال تو ز هر ذره هویدا
هر بی بصری روی تو دیدن نتواندادراک جمال تو کند دیده بینا
در جنت اگر وعده دیدار نباشدکس فرق ز جنت نکند دوزخ مأوا
آن نرگس جادو که شد افسانه یا فسونهر لحظه بغمزی دل و دین می برد از ما
دلدار دل از ما چو برد چاره چه باشدبی کوشش مجنون کششی هست ز لیلی
ذرات جهان بهر تجلی جمالشچون جان اسیری شده اند مظهر و مجلا