گنج

شمارهٔ ۲۲۸

قافیه: اد۹ بیت
جهان رانور رویت روشنی دادز قید ظلمت او را کرد آزاد
به نور روی تو بیناست چشممچنین بودست و تا بادا چنین باد
بجستم داد دل از وصل جانانهزاران داد جان از داد دل داد
غم عشق است درمان دل منمبادا جان عاشق بی غمت شاد
وجودم در ازل استاد دانابه عشق و درد و غم بنیاد بنهاد
شراب عشق را در کام جان ریختخراب آباد جانم زان شد آباد
بدرد و محنت و غم رفت عمرمهمانا مادرم بهر همین زاد
ز شوقت حال من سوز است و زارینیاوردی دمی از حال من یاد
اسیری سوخت آخر ز آتش شوقغم عشق تو خاکش داد برباد