شمارهٔ ۲۲۲
ای قامت رعنای تو رشک سهی سروبلندوی شیوه و ناز تو در پیش نظر بازان پسند
بگشای چین زلف را، آزاده کن ما را ز ماتاکی دل و جان مرا چون بندیان داری ببند
عالم بدام فتنه شد پا بسته قید بلابهر شکار صید چون انداخت گیسویت کمند
از شربت لعل لبت درد دلم را کن دوادر تاب تب جانهای ما در نار هجران تا بچند
عشاق را سود و زیان سودای زلف سرکشتمهر رخ چون ماه تو سرمایه هرمستمند
ای ناصح مشفق دگر پند من عاشق مدهزیرا زیان عشق را پندت نباشد سودمند
کوری چشم حاسدان سر جمال نوربخشهر دم اسیری بیشتر میگو به آواز بلند