شمارهٔ ۲۲۱
جمال روی تو هرگه نقاب بگشایدز زیر پرده هر ذره مهر بنماید
بعشوه جان جهانی کند اسیر بلابیک کرشمه دل جمله خلق برباید
فسانه گشت بعالم بحسن خال و خطتجمال روی ترا هیچ در نمی باید
چنین که جمله اسباب حسن روی تراستیقین که زیب جمالش جهان بیاراید
نهیم سر بارادت به پیش تیغ جفااگر بقتل من آن بیوفا همی آید
اگر چه جان و دلم سوخت همچو پروانهز تاب آتش شمع رخ تو می شاید
بوصل دوست اسیری کسی بود لایقکه دل بغیر غم عشق او نیالاید