شمارهٔ ۲۰۹
یار با ما پرتوی از نور روی خود نمودصبر و هوش و جان و دل زین عاشق بیدل ربود
چون شدم فانی ز خود در پرتو آن نور ذاتگشت روشن بر من این اسرار از فضل و دود
کین جهان چون ذره روشن ز آفتاب روی اوستهم ز وی بوده همه ذرات را بود و نمود
در مزایای مظاهر نیست ظاهر غیر دوستاوست عابد اوست معبود اوست ساجد هم سجود
اوست مؤمن اوست ایمان اوست کافر اوست کفرطالب و مطلوب و شاهد اوست مشهود و شهود
جمله ذرات را از ظلمت آباد عدمرش نورش آورد بی شک به صحرای وجود
جمله را حق موی پیشانی گرفته می کشدبر صراط المستقیم از مؤمن و گبر و یهود
حق چو فرمودست والله بکل شی محیطپس نباشد هیچ کس را اندرین گفت و شنود
چون اسیری هرکه شد واقف ز اسرار نهانفارغ است از کفر و دین و رسته از جمله قیود