گنج

شمارهٔ ۲۰۸

قافیه: ود۷ بیت
چون نقاب زلف مشکین از جمال خود گشودصبح صادق در شب دیجور ناگه رخ نمود
هم بچشم دوست دیدم چون جمالش جلوه کردکافتاب از مشرق هر ذره تابان گشته بود
در تماشای رخ خوبان عالم جان مادیده برچشم تو دارد کوری چشم حسود
هر دو عالم جلوه گاه شاهد حسن تو دیدهرکه ره یابد دمی در مجلس اهل شهود
مهر رخسار تو می تابد ز ذرات جهانهر دو عالم پر ز نور و دیده نابینا چه سود
حسن او هر دم ز مه رویی دگر بنمودروتادل هر عاشقی را او بروئی می ربود
جامه زهد اسیری در ازل چون بافتندگوئیا از شاهد و می بود او را تاروپود