گنج

شمارهٔ ۲۰۶

قافیه: ند۷ بیت
نمی دانم بقول حاسدی چندچرا ببرید از ما یار پیوند
گرفتارم بقید زلف جانانخلاصی نیست جانم را ازین بند
چو من در عاشقی افسانه گشتممده ناصح بعشق او مرا پند
دل دیوانه عاشق به هجرانبه امید وصال اوست خرسند
دلا چون رند و مست جام عشقیبه زهد و پارسائی خوش همی خند
بروی عالم افروز تو ای جانکجا باشد مه و خورشید مانند
اسیری را چه پروای دل و دینبروی اوست جانش آرزومند