گنج

شمارهٔ ۲۰۵

عاشقان تا در میان زنار عشقت بسته‌اندهمچو ترسایان ز قید کفر و دین وارسته‌اند
چشم جان تا بر جمال روی تو واکرده‌اندخانه دل را به روی غیر درها بسته‌اند
از خود و جمله جهان یکبارگی ببریده‌اندتا به درد و سوز عشقت جان و دل پیوسته‌اند
در طلبکاری میان تا بسته‌اند اهل طریقدر مقام جست‌و‌جو یک دم ز پا ننشسته‌اند
طاقت تاب جمالت چون نیاوردند خلقخویش را در پیچ زلف از هول جان وابسته‌اند
مردم آلوده نتوانند ره بردن به دوستپاکبازان در حریم وصل تو شایسته‌اند
فی‌المثل در گلشن دنیا اسیری زاهدانخار و خاشا کند و عشاق جهان گلدسته‌اند