شمارهٔ ۲۰۴
دوش جانم در هوای آن خط و رخسار بودشب همه شب در سرم سودای زلف یار بود
با وجود روی جان افروز و قددلرباتعاشقان را از بهشت و حور و طوبی عار بود
مونس دردت نه تنها این زمانم کز ازلاز غم عشق تو جان مجروح و دل افگار بود
چشم جادویت بغمزه می رباید دین و دلدر فسون و مکر این جادو عجب عیار بود
در شب تاریک هجران جان غم فرسوده راهم خیال وصل جانان مونس و غمخوار بود
زاهد افسرده دل را نیست اقراری بعشقزان سبب با عاشقانش دایما انکار بود
تا بتابید از جهان مهر جمال نوربخشهرکه دیدم چون اسیری غرقه انوار بود