شمارهٔ ۲۰۳
هنوز هست جهان را به نیست مأوابودکه جانم از می عشق تو مست و شیدا بود
ببزم وصل چو ساقی شراب عشقم دادکمینه جرعه جانم هزار دریا بود
چو دیده باز گشادم جمال رخسارتچو آفتاب ز ذرات کون پیدا بود
دمی که حسن تو پیدا نبود از عالمجهان در آینه روی تو هویدا بود
اگر چه مظهر حسن تو گشته جمله جهانولی جمال تو پیدا بصورت ما بود
به ملک لم یزلی پیشتر ز کون و مکانچه عیش ها که ز وصلت مرا مهیا بود
چو مست شوق جمال تو بود جان و دلمز طعنه های رقیبان مرا چه پروا بود
چه التفات بگفتار منکران لقامرا که دیده جانم بدوست بینا بود
ازآنکه جان اسیری سعادتی داردهمیشه دولت وصل تواش تمنا بود