گنج

شمارهٔ ۱۹۶

خوش وقت عاشقان که بمعشوق همبرنددر کوی عشق محرم اسرار دلبرند
دایم ببزم وصل که اغیار ره نیافتبا یار خود بعیش و طرب جام می خورند
مرغان عشق چون پرو بالی بهم زننددریک نفس بشوق ز نه چرخ بگذرند
اهل گمان که منکر عشاق می شوندآنها بذوق عشق یقین ره نمی برند
در بزم وصل دوست هرآنکس که راه یافتاو پادشاه وقت و شهان جمله چاکرند
در پرتو جمال رخش عاشقان مستبیخویش گشته جامه هستی همی درند
با حسن جانفزای رخ یار عاشقاناز جنت و ز حور کجا یاد آورند
رندان که سرخوش ازمی دیدار گشته انددیگر بهر دو کون چرا سردرآورند
هرکو قمار عشق ببازد اسیریادرد او اولش زد و عالم برآورند