گنج

شمارهٔ ۱۹۱

قافیه: اید۹ بیت
هر لحظه بروئی دگر آن روی نمایدهر دم بمن از باب دگر یار درآید
جانا بدل پاک نظر کن رخ او بینآئینه صافی چو همه روی نماید
اعمی نتواند که به بیند مه رویتجز دیده بینا بجمال تو نشاید
از تاب جمال تو شود محو دو عالمچون روی تو از پرده پندار برآید
جز غمزه جادوی تو جان و دل و(د)ینمای شوخ جفا پیشه نگویی که رباید
چندانکه بجانم غم عشق تو فزون استشادی دل عاشق دیوانه فزاید
عاشق چه کند گر نکند جامه بصد چاکمطرب چو سرود غم عشق تو سراید
راضی به قضا باش و ز غم فارغ واز اوزیرا غم و شادی جهان هیچ نپاید
از دام بلا جان اسیری شود آزادزان زلف معنبر چو گره باز گشاید