گنج

شمارهٔ ۱۹۰

تا نقاب از مهر رویش دور شدجمله ذرات غرق نور شد
حسن او در پرده ذرات کونهم هویدا گشت و هم مستور شد
کعبه و مسجد ز رویش نور یافتوز لب او میکده معمور شد
بود چشمش فتنه عالم ولیغمزه او زاد فی الطنبور شد
قابل دیدار جانان کی شودهرکه او جویای خلد و حور شد
از شراب لعل ساقی جان و دلگه چو چشمش مست وگه مخمور شد
از غم دنیا و دین دل باز رستتا بدیدار تو جان مسرور شد
از جفای ترک چشم فتنه جوجمله عالم پر زشرو شور شد
دید عالم را اسیری پر زخوداز لباس بود خود چون عور شد