شمارهٔ ۱۷۸
بیا که یار ز رخسار پرده را بگشودبیا که هر چه نهان بود آشکار نمود
بیا که مجلس ما بزمگاه مستانستبیاکه ساقی و جام است و بانگ ساز و سرود
بیا و باده بنوش و زیان خود طلبچو ره بدوست نبردی، ز زهد خشک چه سود
بیا که میکده در باز کرد باده فروشکه عارفانه بنوشیم می برغم حسود
چه شد که جمله ذرات مست و بیخبرندنگر مگر در میخانه ساقیم بگشود
کنون که فرصت عمر است خوش غنیمت دانشراب و شاهد و مطرب نوای بربط و عود
حریف ما شو و می نوش و روی ساقی بینببزمگاه شهود آ چه جای گفت و شنود
بیا و پیر خرابات عشق را دریابکه رهبرست و بمعشوق میرساند زود
چه باده های پیاپی که میدهد ساقیبجان مست اسیری درون بزم شهود