شمارهٔ ۱۷۷
جانم اسیر دام سر زلف یار شددل در هوای حسن رخش بیقرار شد
جانها معطرست و دو عالم پر از نسیمتا زلف عنبرین برخت مشکبار شد
زآوازه فراق تو دلها بباد رفتدر آرزوی وصل تو جانها نثار شد
تا در میان جان و دلم عشق جای ساختعقل و قرار و صبر زمن برکنار شد
اسرار عشق هرکه چو منصور فاش کردبنگر سرش چگونه سزاوار دار شد
در ملک مصر چو یوسف عزیز گشتهرکس که او بکوی غم عشق خوار شد
از دل هوای مسجد و محراب و زهد رفتما را درون میکده زان دم که بار شد
درملک وصل دوست بیک لحظه میرسدهرکو سمند عشق درین ره سوار شد
یک رنگ شد چو جان اسیری براه عشقهر دل که با محبت جانان دوچار شد