شمارهٔ ۱۶
تا جان مرا شد بغم عشق تولاکردم ز قرار و خرد و صبر تبرا
با چاشنی عشق برابر نتوان کردنه آرزوی دنیی و نه لذت عقبی
در هر دو جهان از هوس دیدن رویتعاشق نکند جز بسر کوی تومأوی
ذرات دو عالم همه مست می عشقنددر بزم شهود تو نه ادناست نه اعلا
در کعبه و بتخانه طلبکار تو بودمهرجا که شدم وصل تو بودست تمنا
بی آینه ادراک جمالت نتوان کردآئینه رخسار تو شد دیده بینا
هر دل که نبیند ز جهان عکس جمالتدر عالم تحقیق بود جاهل و اعمی
مست می دیدار خدا را خبری نیستاز آتش سوزان و نه از روضه و طوبی
چون ذره سرگشته دل و جان اسیریدر پرتو خورشید جمالت شده شیدا