شمارهٔ ۱۵۶
دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاستبی سوز و درد جان کسی در جهان کجاست
سری که پیر میکده میگفت با عقلدر خانقاه و مدرسه رمزی ازآن کجاست
اسرار عشق حل چو نگردد ز درس علمکو راه دیر و صحبت پیر مغان کجاست
در وصل او چو کس نرسد از ره نشانکو سالک طریق ره بی نشان کجاست
از شید و زرق و زهد ریائی شدم ملولای پیر می فروش می ارغوان کجاست
گر ساز وصل و دولت دیدار دوست نیستآن سوز هجر و ناله و آه و فغان کجاست
ز اهل بیان نگفت اسیری خبر زیارداری خبر بگوی که صاحب عیان کجاست