شمارهٔ ۱۵۴
بختم مدد نداد که بینم وصال دوستای کاشکی ز دور به بینم جمال دوست
از جان و از جهان بهوایش برآمدمبیرون نرفت از دل و جانم خیال دوست
جان و دلم همیشه لگدکوب عشق اوستدولت نگر چگونه شدم پایمال دوست
جانهای عاشقان بغم عشق واگذاشتبس دور می نمود چنین از کمال دوست
گاهی که یار پرسش حالم کند به لطفصد جان فدای آن لب و حسن و سؤال دوست
هر دم اگر جمال نماید بعاشقانکی کم شود بمرتبه جاه و جلال دوست
از ناز پادشاه و گدا گشت بی نیازگر زانکه یافت جان اسیری وصال دوست