گنج

شمارهٔ ۱۵۳

هر دل که از کدورت طبع و هوا برستبیند عیان جمال رخت هر کجا که هست
مطلوب جان جمله بهر حال جز تو نیستگر شیخ زاهدست و گر رند می پرست
مست ترا بطعنه خلقان چه التفاترندانه چون بسنگ ملامت سبوشکست
یابد، لباس هستی مطلق ز وصل یاردر نیستی ز غیر خودی هرکه بازرست
از ذوق عاشقان بحقیقت خبر نیافتهشیار تا ز باده عشقش نگشت مست
هرکو بعاشقی ز سر صدق پا نهادهرگز نداد دامن معشوق را ز دست
زاهد بعشق عیب اسیری چه میکنداین بود چون نصیب وی از قسمت الست