شمارهٔ ۱۵۲
دل را بجمال رخ تو مهر تولاستجان را همه دم دولت وصل تو تمناست
یک پایه ز معراج کمال دل عارفمی دان بیقین کرسی نه چرخ معلاست
در پیش کسی کو بجهان ز اهل شهودستلاخود همه پندار بود جمله چو الاست
خورشید صفت عکس جمال تو عیان دیدهر کس که چو آئینه دلش پاک و مصفاست
هر دیده که بیند بجهان نور لقایتلذات نعیم ابد اینجاش مهیاست
از عقل مجو حالت ارباب مقاماتزیرا ز خیال خرد این حال معراست
جز یار نبیند بجهان همچو اسیریهرکو دلش از دیدن اغیار مبراست