گنج

شمارهٔ ۱۴۳

زاد راه عاشقان سوز و نیاز و زاریستکار عالم جز غم عشقت همه بیکاریست
خواب بر چشمم حرام آمد ز شوق روی توز اشتیاقت کار عاشق روز و شب بیداریست
هرچه برجان من آید از تو مهرست و وفاگر جفایی میرود بر دل ز تو دلداریست
از غم عشق تو شادیهاست در جان و دلمکز غم عشق تو عاشق را بسی غمخواریست
پیش دلبر جان و دل در باز گر تو عاشقیجان نثار عشق جانان کردن از ناچاریست
زاهد بی درد هرگز مرد درد عشق نیستلیک عاشق در غم معشوق مرد کاریست
با لقای نور بخشش عزت دنیا و دینپیش رندان ای اسیری عین ذل و خواریست