شمارهٔ ۱۴۴
با غم معشوق ما را کارهاستاز جفای عشق بردل بارهاست
سربلندیهاست از دلبر مراگرچه از عشق من او را عارهاست
دایم از شوق گلستان رخشبلبل جان را هزاران زارهاست
زاهدان را لذت عشق تو نیستزان سبب با عاشقان انکارهاست
چون بعالم نیست بی غم شادییبا گل وصلت ز هجران خارهاست
در جدایی جان ما را دایمابا خیال وصل خوش بازارهاست
ای اسیری عاشق و معشوق رابی زبان با یکدیگر گفتارهاست