شمارهٔ ۱۳۷
ما ز جام باده عشقیم مخمورالستزان سبب باشد مدامم با می و شاهد نشست
با می و معشوق چون شد عهد و پیمانم درستعهدنام نیک و زهد و توبه را خواهم شکست
پای همت برسرزهد ریا بنهاده ایمرندم و مست و خراباتی و جام می بدست
عشق ترسا زاده ما را برد خوش خوش برکناراز مسلمانی و دین و برمیان زناربست
غمزه جادو دل و دینم تمامی برده بودنیم جانی ماند و خواهد آن دو چشم نیم مست
حسن شاهد از همه ذرات چون مشهود ماستحق پرستم دان اگر بینی که گشتم بت پرست
چون اسیری باده جام فنا را نوش کردمست و بیخود گشت و از قید خودی یکباره رست