شمارهٔ ۱۱۴
بی جمال روی تو دل را حیاتی هست نیستزآب حیوان لبت جانرا مماتی هست نیست
هرکه شد دل زنده از دیدار جان افزای توآنچنان دل زنده را هرگز وفاتی هست نیست
شد مقید جان ما نوعی که گویی یک نفساز کمند زلف تو او را نجاتی هست نیست
پیش مست باده توحید در هر دو جهانجز صفات و ذات تو ذات و صفاتی هست نیست
روبهر سویی که باشد عاشق دیوانه راجز بسوی قبله رویت صلاتی هست نیست
نیست هستی غیر واجب پیش مرد راست بینجز خیال چشم احول ممکناتی هست نیست
ای اسیری در یقین عارفان حق پرستهمچو نفس بدبتی در سومناتی هست نیست