شمارهٔ ۱۱۳
بقید زلف تو جانم عجب گرفتارستز بند دام تو جستن نه سرسری کارست
ز مهر روی تو ذرات کون در رقصندجهان ز تابش حسن تو غرق انوارست
درون پرده کثرت جمال وحدت دوستکسی معاینه بیند که مرد اسرار است
یکیست عاشق و معشوق پیش اهل یقیندوئی گمان کج احولی و پندار است
سپاه عشق سراسر گرفت ملک وجودخرد ز دست تظلم بجان بزنهارست
بمکر و عربده چشم تو ریخت خون جهانببین که چشم معربد چه شوخ و عیارست
جهان ز باده لعل تو مست و بیخبرندکجاست آنکه بدور لب تو هشیارست
چه غم ز سرزنش دشمن و ز طعن رقیببما اگر ز سر مهر یارما یارست
همه جهان چو اسیری بدور رخسارتبگرد نقطه خال تو همچو پرگارست