شمارهٔ ۱۱۲
گنج اسرار یقین در کنج خلوت حاصلستواقف گنج معانی بیگمان صاحب دلست
ره بوحدت کی بری، تا در حجاب کثرتیهرکه شد محجوب کثرت او ز وحدت غافلست
چون میان عاشق و معشوق نسبت عشق بودمیل آن با این و این یک نیز باآن مایلست
از کمالی نیست خالی هیچ نقصان در وجودهرکه دارد این نظر می دان که مرد کاملست
هرکه غرق بحر وحدت شد خبر دارد زماورنه حال ما چه داند هرکه او بر ساحلست
آتش شوق جمالش در دل گردون فتاددر هوای روی اوتنها نه پایم در گلست
زاهدا پیوسته چون در دست هجرانی اسیرکی کنی باور که جان ما بجانان واصلست
گر نشان جوید کسی از ما بعالم گو مجوزانکه ما را در مقام بی نشانی منزلست
قتل عاشق را بشمشیر جفا باطل مدانگر قتیل عشق داند حق بدست قاتلست
مهر رویش از همه ذرات عالم ظاهر استهر که این معنی نداند پیش دانا جاهلست
نیست محجوب از اسیری مهر روی نوربخشظلمت هستی ما اندر میانه حایل است