شمارهٔ ۱۰۳
در سویدای دلم سودای عشقش جا گرفتدر درون خانه جانم غمش مأوا گرفت
تا نقاب زلف بر روی چومه انداختیاز پریشانی دماغ جان ما سوداگرفت
گر بطور زهد دم زد زاهد از انکارمانیست کس رادر طریق عاشقی برما گرفت
عقل سرکش راه هستی رفت و در پستی فتادعشق راه نیستی شد قدراوبالا گرفت
در هوایت کوه آب از چشمه ها گردد روانز آتش عشقت خروش و جوش در دریا گرفت
در پی صید همای وصل جانان جان ماگرچه بسیاری دوید از هر طرف اما گرفت
ای اسیری در هوای وصل سیمرغ دلمعاقبت در آشیان بی نشانی جا گرفت