شمارهٔ ۱۰۲
از حسن عالم گیراو کونین پرغوغاشدستوز تاب زلف سرکشش عالم پراز سوداشدست
جان و دلم در حلقه مویش گرفتار آمدستعقلم زنور روی او سرگشته و شیدا شدست
از جام عشقند از ازل، ذرات مست لم یزلساقی صلایی میزند میخانه رادر واشدست
نام و نشان عالم و آدم نبود اندرمیاناز جلوه حسن رخش نام جهان پیدا شدست
در صورت عالم علم بینم جمال آن صنممجنون عشقم لاجرم عالم برم لیلا شدست
من از غم عشقش چنین زار و نزار و ناتوانرحمتش نمی آید بمن گوئی دلش خاراشدست
عیش و حضوری در جهان دارم که کس ندهد نشانزیراکه شاه عشق راجان ودلم مأوا شدست
ای کاشکی آن تند خو پرده برافکندی زروتا هر کسی دیدی که او نور جهان آراشدست
نام اسیری در جهان قلاش ورند و مست دانیارب چه شد کز عاشقان او در جهان رسواشدست