شمارهٔ ۱۰۴
خورشید رخت از همه ذرات چو پیداستبروحدت تو جمله جهان شاهد و گویاست
بی بهره ز دیدارتوشد دیده اعمیبینا بجمال رخ تو دیده بیناست
بر بحر قدم نقش حبابست مراتبظاهر همه موجست و حقیقت همه دریاست
ذرات جهان ظاهر و باطن بحقیقتاز نور تجلی جمال تو هویداست
از باده توحید دلم مست مدامستجانم ز فروغ رخ تو واله و شیداست
چون غیر تو در صورت و معنی نتوان یافتپس این همه تغییر و تفاوت ز کجا خاست
حیران جمال رخ یار است اسیریزان فارغ و آزاده ز دنیا و زعقباست